بی تفاوتی اکثریت در قبال اعتراضات کارگری و معلمی

مدتی است در پی ورشکستگی ها و بن بست های پی در پی، اعتراضات و اعتصابات صنفی جانِ تازه ای گرفته اند. اعتراضاتی که در این روزها در اعتصاب سراسری برخی معلمان و اعتراضات روزانه ی کارگران هفت تپه ی شوش نمود برجسته ای دارد. کارگران با درکِ بن بست و در عینِ گرفتاری، بی پولی و نا امیدی، دست به شکل های شگفتی از اعتراض می زنند. پیش تر و فهیم تر از هر ایده و توجیهی آن ها به راه افتاده اند. در این میان بعضا، به واقع و اغلب در حد شعار، از اتحادِ میان کارگران، معلمان و دانشجویان دادِ سخن زده می شود اما مساله ی حائزِ اهمیت و غیر قابل انکارِ دیگری نیز وجود دارد. و آن بی تفاوتی و سکوتِ اکثریت است همراه با بی تفاوتی و سکوتِ اصلاح طلبان. موضعِ اصلاح طلبان مشخص است. چه که در حد نظر عاجزاند و در عمل نیز به صلاح منافعشان نیست. آن چه باید مورد بررسی قرار بگیرد عدمِ واکنش عینی و معنادارِ اکثریتِ مردم من جمله طبقه ی متوسط و اکثریت دانشجویان است.

در این سال ها همراه با سیاست های نئولیبرالیستی دولت های مختلف، سیاست زدایی از شئونات اجتماعی و من جمله فرهنگ، به عنوان یکی از ملزوماتِ پیش برد این سیاست و تحکیم قدرت، در دستور کار بوده است. این سیاست زدایی که روی دیگر سیاست زدگی بیمارگونه ی جامعه ی ایرانی است، هر دو از دل استبدادِ مسلط و ریشه دوانده در روان ایرانی، از عدم توانایی در رویارویی با مسائل و بن بستِ ذهنی ناشی از آن بر می خیزد. آنچه همه ی این سال ها به بخش بزرگی از جامعه ی دانشجویی نیز تسری پیدا کرده است. حتی در میان آن بخش محدودی که در معاونت های فرهنگی و تشکل ها و انجمن های دانشجویی فعالیت دارند. فرهنگِ بی سیاست، گرایش ها و علاقمندی های هنری منهای سیاست، فعالیت های اجتماعی غیر سیاسی تا سینما و فوتبال غیر سیاسی، از ترکیباتِ برآمده از دل این سیاست زدایی اند که جرات و فرصت و توان و هوشِ مواجهه با کنهِ مشکلات و مسائل را از جنبش دانشجویی گرفته و آن را تبدیل به پوسته ی بی جانی نموده که در علاقه های شخصی و بی تفاوتی نمود پیدا کرده است.

شکافِ طبقاتی، بالتبع، بخش دیگری از مساله است. شکافی که در نتیجه ی همان زدودن سیاست از شئوناتِ اجتماعی، بخش های مختلف جامعه ی ایرانی را از یکدیگر دیگر گسسته است. بی خبریِ طبقات مختلف اجتماعی از دغدغه های یکدیگر و امروزه، به وفور، نفی و نادیدن و  انکارِ یکدیگر، از تبعاتِ دیگری است که جامعه ی ایران در آن، بی خبرانه دست و پا می زند و مصرانه، در باتلاق آن فرو می رود.

چنین ایزوله شدن هایی است که مانع از پیوند خوردن انرژی های مختلفِ موجود می گردند. فعالیت های صنفیِ بدون مرز شاید در این بن بستِ دو سویه چاره ساز باشد.

کارگر و معلم و نویسنده و دانشجو دغدغه های صنفیِ مشترکی در رویارویی با سیاست های نئولیبرالیستی و در عین حال قهرانه ی حکومت دارند. بقای هر یک به دیگری وابسته است و تفاوتی در این جنبه نیست.

کورسوهای امید را این روزها کارگران و معلمان بر دوش نحیفِ خود حمل می کنند. با یک تفاوت بزرگ با اکثریت جامعه: مقهورِ بن بست نشدن و دست به عمل زدن. عملی که از گاه از سر ناامیدی تا سر حدِ توان و اشتیاق خود پیش می رود.

نویسنده : مهرداد هدایتی