اسماعیل بخشی کارگری از ایران (۲)
روایت های شکنجه

اسماعیلِ بخشی در نامه ای، در کمالِ شجاعت و تیزبینی، وزیرِ اطلاعات، محمود علوی را، من بابِ شکنجه هایی که بر او اعمال شده، دعوت به مناظره ای علنی در تلویزیون می کند و رئیسِ دفترِ حسن روحانی، برافروخته از زیرِ سوال رفتنِ نظام، اسماعیل بخشی را به شکایت تهدید می کند. غافل از آن که نظام به اساسی ترین شکل ممکن مدت هاست که زیرِ سوال دست و پا می زند. دیگر نه تنها از جانبِ دگر اندیشان، منتقدان و دشمنانِ خارج از خود، که از درون، از جانبِ خودی ها، چنان که فائزه هاشمی از فروپاشیِ محتوا می گوید و حسن خمینی فروپاشیِ عینی را بعید نمی داند. اما این که رئیسِ دفترِ رئیس جمهورِ امید، چنین پیش دستانه، واردِ عمل می شود، خود طعنه ی تلخِ روزگار است!

این موجِ تازه ی روایت از شکنجه کمی پیش تر، همزمان با خبرهایی که از شکنجه شدنِ اسماعیل بخشی به گوش می رسید، در حالِ شکل گرفتن بود. مجید توکلی فعال سیاسی که جوانی اش را در زندان گذراند، در یک سری توئیتِ به هم پیوسته، به واسطه ی تجربه های شخصی اش، از شکنجه، گستره، ابعاد، اشکال و تبعاتِ آن نوشت. با شهادتِ اسماعیلِ بخشی مساله بُعدِ تازه ای گرفت و فراگیر شد. بسیاری دیگر از تجربه هایشان نوشتند و بسیاری خواهند نوشت. حاکمیت هم همزان در اعماقِ فاضلابِ خودش دست و پایی ابلهانه می زند و سناریوهای پیش باخته اش را می چیند. با این همه قدرتِ اعمالِ بلاهتِ خودش را هم دارد.

سخن از شکنجه، با همه پوشیدگی ها و ریاکاری های ساختاری در نظامِ مقدس، سخنِ تازه ای نیست. با این همه، درست به خاطرِ همان اصرار بر پوشیدگی، افشایِ دایمِ آن ضروی است. اگر چه غرض، هرگز، اقناعِ دست اندرکاران شکنجه نبوده است و نیست. مخاطب، چشم های هوشیار و نگران و وجدانِ بیدارِ زمان است وغرض، افشایِ سیستم و قوت بخشیدن به  توانِ مقابله در برابرِ آن است . چه که به قولِ درستِ سپیده قلیان ” گفتن از شکنجه، فقط توضیحِ یک دردِ شخصی نیست بلکه بازگو کردنِ خشونت سیستماتیکی است که نهادهای امنیتی در قبالِ زندانیان به خرج می دهند و انکار و تقلیلِ آن به اشتباه یک بازجو توجیهی خنده آور و البته دردی مضاعف است.” پس اینجا هر تنِ شکافته در متن، ردِ تاریخی گشوده می شود.

شکنجه البته در نظامِ قضاییِ ایران از دورانِ ساواک تا به امروز تاریخِ تلخی دارد. در جمهوری اسلامی شکل های بدیعِ ترسناکی به خود گرفت و کاربردِ آن پیش رفت و پیچیده تر شد. تفاوت در اعمالِ آن نیز بسته به شرایط، تنها در شکل ها و اهدافِ آن است. گاهی برای ترساندن می زنند، گاهی تا مقر بیاورند، گاهی تا اعترافاتِ موردِ نظر خود را حقنه بفرمایند و گاهی هم صرفا از سرِ اعتقاد و ایمان تا رویِ طرفِ مقابل کم بشود. تا ثابت کنند که برحق اند و قوی تر. نویسنده ی مطرح، رضا قاسمی در یکی از رمان هایش به نامِ چاه بابل در مقایسه میان شکنجه گرِ رژیمِ پهلوی با جمهوری اسلامی می نویسد: شکنجه‌گرِ رژیم قبلی به چیزی اعتقاد نداشت. تا یک‌جایی وحشی‌گری می‌کرد، وقتی می‌دید سرِ اعتقادت ایستاده‌ای، احساس حقارت می‌کرد و برایت احترام قائل می‌شد. اما شکنجه‌گرِ این رژیم هرچه تو معتقدتر باشی، بیشتر به غیرت می‌آید تا نشان بدهد اعتقادش از تو کمتر نیست.

باید توجه نمود که بخشِ اعظمِ مساله همیشه پنهان است. چنان که مثلا اکثرِ کسانی که موردِ تجاوز قرار می گیرند یا در این مورد در زندان ها یا بیرون از زندان ها شکنجه می شوند، بارِ روانی، عاطفی و جسمیِ زخم را، پیشِ خود یا در نهایت در حلقه ی نزدیکانِ خود در خفا نگه می دارند. به دلایل و ترس های برحقی که دارند. در این موارد اما می شود گفت سیستم، کارش را تمام کرده است. به حداقل، دو هدفِ اساسیِ خود رسیده است. یکی ارعاب و دیگری حذف. همین است که ضرورتِ بازگوییِ این روایت ها را معلوم می دارد. اسماعیلِ بخشی همان صدایی است که به تکثیرِ آن و تقدیر از آن نیازمندیم. پراکندنِ شجاعت و پروراندنِ تفکرِ انتقادی لازمه و برآیندِ چنین ضرورتی است. افشا و یادآوری است که توطئه ی سکوت را می دَرَد و امکانِ پختنِ فکری دیگر را مهیا می کند. شهادت است که اندیشه را می طلبد. در غیرِ این صورت فکر متوقف می شود، چنان که شده است و در بر همان پاشنه می چرخد که تاکنون چرخیده است.