نامه سهیل عربی از زندان: انصاف بود که ما جان بِکَنیم و جای دریافت حقوق، شلاق بخوریم؟

سهیل عربی، زندانی سیاسی به مناسبت سی‌وچهارمین زادروزش، برای هم‌بندیان خود نامه ای سرگشاده نوشته است.

در این نامه سهیل رنج‌نامه ای درد های خود را با مردم ایران درمیان گذاشته است.

نسخه ای از نامه ای که برای انتشار در اختیار شبکه آزادی قرار گرفته عینا در ادامه می‌آید

تومرگ دلم رادیدی ورفتی
سی وچهارمین سی اُم و مرداد رفت. مُردادان ماندند. نصفمون زیرخاک رفتن. نصف دیگه لحظه شماری می کنندکه زودتر برن زیرخاک. مگه غیرازاین بودکه آفتاب نزده می رفتیم سرکاروتانصف شب جون می کندیم و تولید می کردیم. آخه انصاف بود که ماجون بکنیم وبه جای حقوق گرفتن باتوم و شلاق بخوریم؟ ماروزی دوشیفت کارکنیم وهرروزفقیرتر، اونها بخورن، بخوابن و هر روزغنی تر؟
ماهیچ امیدی نداریم که وضعیت حتی کمی بهتر بشه وقتی امید نباشه زندگی سیاهه. این وضع بیشتر ازاین نمیشد طول بکشه. آخه یک خورده هم باید نفس کشید. اما آخه کی؟ کسی چه خبر داشت؟ مگه میشه یکی خودشو به خاطر عدالت وبرابری این طور به خاک سیاه بنشونه؟ آخ گلویش را می فشرد وصدایش دراقیانوسی از اندوه خفه می شد. بدجنس ها هنوزسرکارند و به ماوعده میدن، وعده های دروغ. میخوان ماروبه خیالات بندازن. باوعده هایی که مثل سرابه، خیالاتی میشیم. خواب زندگی شیرین رو می بینیم. خواب دوستی و برادری با همه، انگاری تواین دنیا نیستیم تو آسمونهاییم. وسط ابرها سیرمی کنیم اما بدیش اینه که یک هو بیدارمی شیم. با مُخ می افتیم روزمین. درست وسط لجنزار. آره همش دروغ بود. از اون چیزهاکه وعده اش رو داده بودند،هیچ چیش حقیقت نداشت. چیزی که حقیقت داشت بدبختی بود. خاک سیاه تادلت بخواد. اونم نه خاک سیاه خالی، خاک سیاه با گلوله، باتوم، شوکر، الف یک، زندون.
چندخط بریم جلوتر
زاشاری که با فیلومن وارد می شد به او که داشت خارج می شد برخورد کرد واورابه کناری زد. باشیطنت گفت :دِ هه.. اینوباش. چه آبی رفته زیر پوستش. انگارخون رفقا شکم آدم رو سیر میکنه. زن لُواک که همراه بوت لوازدرخانه اش جلو آمده بود، صحبت از به دِر پسرکش می کرد که بایک گلوله در اعتراضات کشته شده بود. روبه بوت لوفریادمی زد می بینی بی شرفهایی پیدا میشن که خودشون وا می ایستن عقب وبچه های مردم رو می فرستن جلو تیر. یک نفرنیست ازاین قرمساق بپرسه آخه این طفل معصوم به تو چه کرده بود. خودش روباید فرستاد زیرخاک تا بچه من رو برام پس بیاره. رسیدیم به جای اصلی، اینجا. زنک شوهرخود راکه درزندان مانده بود فراموش کرده بود زیرا بوت لو برایش مانده بود و رختخوابش را گرم می کرد. اما ناگهان به یاد اوافتاد. وباصدایی نازک ادامه داد. معلومه دیگه بی شرفهای جنایت کارمثل شاخ شمشاد دور میگردن و جولون میدن. اماباشرفهای جرات دار، گوشه زندون می پوسند.آره بادقت بخون. یادت که نرفته. هه.. مارو باش. معلومه که یادت رفته خیلی چیزها مثل خیلی ها، همه شعارها، همه قول و قرارها، یادتون رفته. آره الان وقت خوبیه برای طرح پرسش های فانتزی. چه حسی داری حالا که برای ششمین سال پیاپی روز جشن تولدت رو تو زندونی. خب، راستش من حالا به این نتیجه رسیدم که درزمره هیچ احساسی ندارم یک عالمه حرف ها وحس های غیرقابل توصیف نهفته است وحتی علاوه براین، متضمن پیشگیری ازجمله هایی است که درد شنیدنش ازدرد تحمل شش سال حبس بدون مرخصی باشکنجه های مضاعف وچندین انتقال و تبعید بدتره. این جمله ها دوجوره. بعضی هاش به قصد همدردی ودلداری مثل این که میگن ای وای نگاه، دزد وقاچاقچی واختلاس گر ودکل غیب کن، قاتل و متجاوز آزادن. شما که به فکر پیشرفت مملکتتون بودین. شماکه یک عمرکارکردین ودرس خوندین، شما که سوختین و ساختین باید توزندون بپوسین. اون هم به جرم طرح چند انتقاد. روشنگری، اطلاع رسانی، آزادی خواهی.

گروه دوم میگن راهیه که خودت انتخاب کردی. می خواستی سرت روبندازی پایین واعتراض نکنی. مثل این همه آدم بی تفاوت اما کمتر کسی به این فکر می کنه که مبارز همراه می خواد. انگارنه انگاراینها همونهان که صبح تاشب، شب تا صبح غر میزنند. می نالن ازگرونی، اختلاف طبقاتی، بی عدالتی، نقض حقوق بشر و…
من همیشه برام سواله که چه واکنشی نشون میدی وقتی تو اخبارمی خونی آرش سرطان گرفت ودستش از کار افتاد. علی ازشدت خونریزی شبهاتاصبح بیداره وحتی اعزامشون نمی کنند بیمارستان. چون می ترسن مردم بفهمن این همه دانش روزنامه نگار، دگراندیش، نواندیش تو زندانوهاشون به این روز افتادند. خیلی دوست دارم بدونم که از سینا، سورنا، مریم خبر داری. آیا میپرسی اینها برای مطالبات مشترکمون جنگیدند. به خودت می گی خب واکنشها قطعا خیلی جدی نبوده وگرنه محمد ۲۵ سال بی مرخصی تو زندان نمیموند. محمدنظری و محمدنظری ها … ولی تو… فکر میکردم… تو بابقیه فرق داری. توکه خیلی چیزهارو ازنزدیک دیدی. بذاربرگردیم به اون شب. اون شب یادته خیلی عجیبه اگه یادت رفته باشه. فقط چندثانیه طول کشید تا اون بمب به اون بزرگی رو خنثی کنم. بغض ام رو می گم. تاکه جوری برات سراومدزمستون بخونم که خستگی پنج سال حبس کشیدن از یادت بره. که نفهمی بعدازرفتنت فقط اشک و تنهایی برام موند. خیلی سخت بود و اماتوبرای همون چند لحظه تاخیر دلگیرشدی. حالا سه سال گذشت ویعنی سه سال وقت داشتی برای اینکه خواب ازسرجماعت خود به خواب زده بپری.اما شگفتا که خودت هم خودت رو به خواب زدی.بگذریم.بذاربرگردیم به اون شب. به اون سراومد زمستون که خیلی فرق داشت باهمه سراومدزمستونهای تاریخ. آخه تهش می خوندیم سرمیادزمستون. میشکفه بهارون. تو می دونی چی میگم. تو می فهمی.
تومرگ دلم رادیدی و رفتی
پایان قسمت اول

پ. ن:اماهرجاخطرهست نیروی آزادی بخش همان جارشد می کند. سکوت عمیقی برقرارشد و اوشروع به سخن گفتن کرد. صدایش به زحمت ازگلویش بیرون می آمد و دورگه بود. اما او به این حال عادت داشت. سخنان خود را ازعظمت و فواید بین الملل آغازکرد، عادتش بود. ازآن گاه که تبلیغ را از شهرهای کوچک تازه شروع کرده بود و سپس درباره هدف که آزادی کارگران بود توضیح داد وسازمان باعظمت آن را تشریح کرد. درپایه آن کمون ها بودند وبالای آن استانها قرارداشتندو در سطح بالاترمملکت می آمد و سرانجام درتارک هرم تمامی بشریت قرارداشت. دستهایش آهسته حرکت می کرد و طبقات را روی هم برقرارمی کرد و برای عظیم معبدبزرگ انسانیت فردا را بالا می برد. بعد نحوه اداره داخلی آن بود. اساسنامه هارا خواند. از کنگره ها سخن گفت. دستمزدها آغازشده بود و اکنون به نحوه تقویم و تفریق حسابهادرجامعه می تاخت تاسرانجام به نظام دستمزد پایان بخشد. مرزهای ملیتهابخشیده می شدند. کارگران سراسر جهان که نیروی محرکشان احتیاج مشترک عدالت بودباهم متحد می گشتندوزباله بورژوازی راازصفحه جهان میرُفتند وسرانجام جامعه آزادرابنیاد می نهادند. اماهرجاخطرهست نیروی آزادی بخش همان جا رشد می کند. سالها بعد خیلی این سوتر… سال ۱۳۰۸ ایران. یازده هزار نفر کارگر درصنعت نفت برای دستمزد بیشتر، ۸ ساعت کار در روز ورسمیت اتحادیه اعتصاب کردند. رهبران اعتصاب تاسال ۱۳۲۰ درزندان ماندند. پانصد تَن کارمندکارخانه نساجی وطن دراصفهان برای افزایش دستمزد، ۸ ساعت کاردر روز، هفته ای یک روز مرخصی باحقوق دست ازکارکشیدند. اگرچه سازمان دهندگان اعتصاب زندانی شدند، برای کارگران ۲۰درصد افزایش دستمزد وکاهش ساعت کارروزانه از ۱۰ به ۹ساعت فراهم گشت. کنسول انگلیس درتبریزوضعیت کلی کاررا این طور خلاصه می کند. ما در مرحله گذار از کهنه به نو هستیم. کارگر ارتباط شخصی اش رابا کارفرمایش وبسیاری از حس غرور خودرا برای تولید تمام شده ازدست می دهد. وهنوز پیش بینی های متناسبی برای رسیدگی درهنگام کار ویابیکاری وجود ندارد. امادرهرجا خطر هست نیروی آزادی بخش همان جا رشد می کند… ادامه دارد…
سهیل عربی، زندان اوین، مرداد ۹۸